سنگواره

و شاید هزار سال بعد، پای مسافری بر سنگی بلغزد و سنگواره ای را ببیند. و شاید هیچ گاه نفهمد روایت هستی نقش بسته بر آن را.

 
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۸  کلمات کلیدی:

خوب، به فال نیک می گیرم این را که اینجا را با یاد شما آغاز می کنم. به یاد روزی که بعد از مدت ها، هر سه نفرتان را با هم دیدم. چهار نفرمان با هم. هر چه در حافظه ام کنکاش می کنم می بینم که آخرین بار شاید وقتی بود که سوم راهنمایی بودیم. که آن هم به حساب نمی آید چون من تازه وارد بودم و هنوز نمی شناختیم همدیگر را. فقط یک جا بودیم و تک و توک دوست مشترک داشتیم.

*****

من تازه داشتم همکلاسی هایم را به چهره های آشنا تبدیل می کردم برای خودم در آن مدرسه ی درندشت، و آرام آرام جا می افتادم آنجا. از این آدم به آن آدم پی دوست می گشتم. گاهی با این و گاهی با آن. آرام آرام دایره ی آشناهایم وسیع تر شد و تو واردش شدی. من و تو اول دو تا دوست مشترک داشتیم. من با یکی دوست تر بودم و تو با دیگری و آن دو با هم دوست بودند و ما مثل یک زنجیر چهار تایی فکر می کردیم چهار نفریم. خیلی طول نکشید که زنجیرمان گسست و آن دو دوست چنان محرم اسرار هم شدند که من و تو دیگر جایی نداشتیم و این رهاشدگی به هم نزدیک ترمان کرد. آن موقع حتی تصورش را هم نمی کردم که این همه وقت بمانیم. با آن همه اتفاق. در مخیله ام نمی گنجید که هم مدرسه ای نباشیم و هر روز همدیگر را نبینیم و حتی نتوانیم به هم زنگ بزنیم مدتی، با این حال وقتی بعد از مدت ها همدیگر را می بینیم منگ نمانیم و پی نشانه هایی برای ابراز آشنایی دروغین نگردیم. ما چیره شدیم بر فواصل. من، که آن قدر بی دست و پا بودم در روابط انسانی، با تو احساس توانمندی را تجربه کردم.

*****

تو را هم همان موقع ها به واسطه ی همان دوست مشترک شناختم. همکلاسی تو بود. بغلدستی ات. با این حال خیلی طول کشید تا بالاخره من و تو از کسوت هم مدرسه ای های سابق و کسانی که مجموعه ی دوستانشان اشتراک دارد به کسوت دوست درآمدیم، ولی خیلی طولی نکشید که از دوست به نزدیک تبدیل شویم. گمانم هر دو حس کرده بودیم که به اندازه ی کافی صبر کرده ایم...

*****

از تو در مدرسه خاطره ی چندانی ندارم. هر چند وقتی وقایع را مرور می کنم می بینم که یک بار سر کلاستان آمده بودم و معلم انشای عزیز می خواند «من نیازم تو رو هر روز دیدنه...» و صدایش چه گرم بود. اما اولین تصاویری که از تو در ذهنم نقش می بندد مربوط به یک صبح زمستانی است در دبیرستان که هنوز خورشید درست بالا نیامده بود و ماه در آسمان هنوز مات نشده بود و دوست دیگرم داشت یک لبه ی کوچک را بر ماه نشانم می داد و تو و دوستت آمدید و حرف زدید با آن دوست عزیز. من که نمی شناختم تان چندان. گمانم راجع به نجوم حرف می زدید که من به اندازه ی اسب هم سر در نمی آوردم ازش... پراکنده به یاد می آورمت تا بالاخره در دانشگاه. از روز جشن ورودی ها و گردش در دانشگاه که تصاویرت پررنگ است دیگر. اوایل باز هم به واسطه ی آن دوست عزیز، اما بعدتر، کشف هرروزه ی گوشه های مشابه وجودمان است که یادم می آید. حرف هایی که مردد می گفتیم و بعد شگفت زده می دیدیم که چه قدر شبیه هم فکر می کرده ایم. آن قدر شبیه که من نترسم جلوی تو خودِ بی دست و پایم را نمایان کنم. که موقعیت هایی که اغلب به «به هم خندیدن» منتهی می شوند، کنار تو به با هم خندیدنی از ته دل تبدیل شود برایم...